تبليغاتX
P A R A Z I T
P A R A Z I T
یاداشت های یک نیمه عاقل
نمایشگاه کتاب سال ۹۱ هم تمام شد و من طبق معمول خوشحالم که یک سال دیگر از این عمر هم گذشت.
یک بار بیشتر نمایشگاه نرفتم و یکی دو ساعتی بیشتر در آنجا نبودم.کتاب ها جالب بودند.طبق معمول هر سال دیوان حافظ و گلستان و بوستان و... برای ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ بار چاپ شدند و مردم هم با لذت نگاه می کردند و می خریدند و می مالیدند و...
تنها لذتش چاب کتاب (حتی پلاک خانه را) اثر دکتر  سید مهدی موسوی عزیز بود و بس.
یک عکس هم یادگار ماند از این نمایشگاه...

سید مهدی موسوی در کنار خشایار فرج نژاد

(استاد سید مهدی موسوی و خشایار فرج نژاد)

اولین خبر: به وبلاگ غزل پست مدرن سر بزنید و خبر های خوب و بد را بخوانید

وبلاگ غزل پست مدرن

دومین خبر: وبلاگ جدید دکتر فاطمه اختصاری را حتما بخوانید و از کلاس های عروض و قافیه ایشان با خبر شوید و شرکت کنید.

وبلاگ دکتر فاطمه اختصاری

سومین خبر: دوست عزیزی پیدا کرده ام که خواندن شعر هایش را به شما پیشنهاد می کنم.

 وبلاگ شاهین ارشابی عزیز

و در پایان بخوانید از خودم...

چقدر شبیه هم هستید بانو
تو در کنار او
او در کنار تو
هر دو شاد و خرم
نان بربری شده است ۵۰۰ تومان
چقدر شبیه هم هستید بانو
هر دو خوبِ خوبِ خوب
بانو
امشب به یادت خود ارزایی می کنم
تو هم در کنار او از سکس وحشیانه ات لذت می بری
جاودان باد آن سکس نامشروع و این خود ارزایی عاشقانه

خشایار فرج نژاد
بهار ۹۱

ارسال شده توسط خشایار فرج نژاد در ساعت 9:51 بعد از ظهر |

به یغما گلرویی 

من راوی اون کسایی هستم
که از فقر دخترشونو می فروشن
(شاهین نجفی بزرگ)

رسم روزگار این گونه بود که من و شما در این کشور پا به جهان گذاشتیم.اعتراف می کنم قبل از این که سید مهدی موسوی و خیلی های دیگر را بشناسم با ترانه های شما آشنا بودم.
من همیشه سید مهدی موسوی را استاد خود دانسته ام و هیچ ترسی هم ندارم که شما را هم استاد خود بدانم که حتما این گونه هم هست.
روز های من و خیلی های دیگر روز های بسیار قشنگی بودند وقتی شما و سید مهدی خودمان و شاهین عزیز در کنار هم بودید.

ناگهان زنگ می زند تلفن
ناگهان وقت رفتنت باشد

یک نامه همه چیز را خراب کرد.به نظر من شما یکی از قطب های ادبیات ایران هستید و هیچ کس نمی تواند این امر را انکار کند.من در مقابل شما مانند قطره آبی هستم در مقابل اقیانوس و این حرف ها را بگذارید بر حساب دلنوشته.
آری حق با شماست.ما در میان مردمی زندگی می کنیم که حافظ را هم فقط به اسم و شیراز و شرابش می شناسند چه برسد به شما و مهدی موسوی و دیگرانی که کم هم نیستند.
یغمای عزیز ما در میان مردمی هستیم که به شاهین نجفی فحش می دهند در حالی که اندی را اسطوره می دانند.آری همان مردمی که هنوز در چهار راه ولیعصر باید پلیس به زور جلویشان را بگیرد تا از چراغ سبز رد نشوند.
یغمای عزیز شما از من بهتر می دانید که ما در جامعه ای زندگی می کنیم که در دانشکاه هایش دانشجو ها بر سر سکس با فلان دختر فحش می کشند به ریش و ریشه نداشته هم.
حال برای من یک سوال پیش آمده است
در چنین جامعه ای سبک ادبیاتی یک نفر آنقدر مهم است که...؟
واقعا دعوا بر سر ادبیات است؟
اصلا مسئله غزل پست مدرن بودن یا نبودن نیست.به نظر شخصی من مهم خوب بودن یا نبودن است و دیگر هیچ.خیلی ها شعر های شما و سید مهدی خودمان را می خوانند و بسیار لذت می برند بدون آنکه چیزی از آن بفهمند. همان گونه که سهراب می خوانند و آب را گل نمی کنند.
یغما جان شما راست می گویید
من ماشین و پول لازم برای تجربه مستی در جاده قم و چالوس را ندارم ولی با شاعر تمام شده سید مهدی خودمان بار ها و بار ها گریه کرده ام.
آیا همین برای من که یک موجود نفهم و گوسفندی بیش نیستم(از نظر بعضی ها) کافی نیست؟؟؟
آری من مهدی موسوی را خیلی دوست دارم ولی نه به خاطر چشم و ابرویش بلکه به خاطر از هیچ چیز دیگر نترسیدن هایش...
بحث کردن بر سر سبک ها را بد نمی دانم و اعتقاد دارم که این گونه بحث ها منجر به پیشرفت می شود ولی آیا درست است که بگوییم:
آدم هایی که هنوز ماشینشان را بیمه ابوالفضل می کنند؟
من به هیچ عنوان به اندازه شما دانش و علم ندارم ولی می دانم که بی احترامی به اعتقاد دیگران کار درستی نیست.شما می توانید نماز بخوانید و من مشغول سکس با دختر همسایه باشم و ما در کنار هم زندگی کنیم.
آیا تعریف بهتری برای احترام گذاشتن به عقاید یکدیگر سراغ دارید؟
آیا همین احترام نگذاشتن ها مشکل ما نیست؟
و سوالی دیگر
آیا این اسمش مافیا نیست؟
همان مافیایی که استاد جنتی را از میدان به در کرد و حال مشغول زخمی کردن روزبه عزیز است.
یغمای عزیز ما می دانیم فیسبوک کجاست و وبلاگ چیست ولی آنقدر درگیر نان سنگکیم که یادمان رفته هنوز انسانیم و به دست شما و خیلی های دیگر به باد تمسخر گرفته می شویم.
یغما جان هنوز هم ادم هایی هستند که پای فیلم های تارکوفسکی خمیازه می کشند ولی عاشق حافظ اند.
انسان بودن به نقاشی دالی را فهمیدن یا نفهمیدن نیست بلکه به انسانیت است.
یغما جان مسئله غزل پست مدرن بودن یا نبودن نیست.شما اسمش را هر چیزی که دوست دارید بگذارید.مسئله گریه های شبانه نسلیست که به قول خودتان شاملو خوانده.
مسئله غم خوردن انسان هاییست که به یک انسان دیگر عشق می ورزند نه به خاطر پدر غزل پست مدرن بودنش بلکه به خاطر شاعر تمام شده اش.
مسئله بحث شعر و زندگیست.
چه کسی گفته که انسان ها نمی توانند با داشتن اختلاف نظر های فراوان با هم برادر باشند؟
مسئله برادر کشی نیست.مسئله برابر کشیست.
آیا به غیر از این است که همه ما انسان ها برابریم؟
یغما جان من جایی سید مهدی خودمان را پدر غزل پست مدرن معرفی نمی کنم بلکه می گویم شاعر شاعر تمام شده همان طور که می دانم شما باران را دوست دارید و فرق من و شما هم در این است که:
شما باران را دوست  دارید و من نه
زیرا شما زیر باران چتر دارید و من نه
ببخشید اگر ناراحتتان کردم.این حرف ها گلایه های آدمیست که جزو همان جامعه عامیست که شما و خیلی های دیگر با علم و دانشتان زیر پوستی به باد تمسخر می گیریدشان بدون اینکه در نظر داشته باشید که ما همان نسل سوخته ایم.
یغما جان من هنوز با رانندگی در مستی ات گریه می کنم
سالی پربار برایت آرزو دارم

دوستدار شما

خشایار فرج نژاد

ارسال شده توسط خشایار فرج نژاد در ساعت 10:35 قبل از ظهر |
روز های سختی را گذراندیم.روزهایی در این مرز و بوم که می گویند لبریز از تمدن است ولی من و تو خوب می دانیم که مغز آدم های اینجا پر از توهم است.
روزهایی که سرشار از درد های مشترک بود و شاید هنوز هم هست.
روزهایی که من غرق در کتاب های شاملو بودم و یک درد مشترک که منتظر فریاد شدن بود.
روز هایی که مثل غزل و اشک در چشمانت شدم و سرشار از شعر های مهدی موسوی بودم.
روزهایی که تو به من خندیدی چون می دانستی من را به جرم چیدن سیب از باغچه ای که اصلاً سیب نداشت فلک می کردند.
روزهایی که بال و پر من را شکستن ولی تو جای من لبریز از اعتراض بودی و من لبریز از شادی شنیدن شعرهایت...
روزهایی که بیزار شدی از کاخ سفید
روز هایی که سرشار شدی از شعر سپید
روزهایی که فهمیدیم اینجا عشق یعنی فاصله یک سیگار تا سیگار بعدی...
روزهایی که می خواستیم دنبال گرگ های گله بگردیم ولی شاهین به ما آموخت که اینجا گرگ ها در گله می خوابند.
روزهایی که همه بوف کور را خواندند و عاشق صادق شدند ولی من و تو خواندیم و عاشق کلاته شدیم.
روز هایی که فهمیدیم من و تو جزو آن دسته از آدم هایی هستیم که روزی روزگاری حتی جسد هایمان را هم به خانواده هایمان تحویل نمی دهند.
روز هایی که فروردین کشیدم از درد و روز هایی که شعر خواندیم و شعر خواندیم و شعر...
این شعر ناچیزم تقدیم به تو باد


قسم خوردی به پیکی که نخوردم من
به سیگاری که از لب هام می ترسید
به خستگیِ این ذهن غم آلودم
که از اطرافیانش زود می رنجید
قسم خوردی به باغی که ندیدم من
به دنیایی که سر تا سر یه رویا بود
به دست های عرق کردم میون جنگ
همون جنگی که بین من و دنیا بود
قسم خوردی ولی هرگز نفهمیدی
که تار عنکبوت من ترک خورده
شکستم این سکوتِ لعنتی رو من
ولی انگار اینجا یک نفر مرده
قسم خوردی که روزی کوه می شم من
ولی کوهی که سهم عشق فرهادِ
تنم زخمی شده از دست آدمها
ببین برادرت از پا افتادِ
قسم خوردی که شهری پشت دریاهاست
که توش خورشید از مشرق نمی تابه
قسم خوردی ولی شاید ندونی که خشایارت
شبا به زورِ ده تا قرص می خوابه
قسم خوردی،قسم خوردم که ما می ریم
یه جایی که خداشون از عرب ها نیست
یه جایی دور از این گله ی آدم ها
همون جایی که باختن سهم مرد ها نیست
قسم خوردی قسم خوردم به باتومی
که جای دردشو احساس می کردیم
ببین پشت سر ما آب می ریزن
ولی ما دیگه اینجا بر نمی گردیم

با احترام تقدیم به برادرم امید چاهل
خشایار فرج نژاد-تابستان نود

ارسال شده توسط خشایار فرج نژاد در ساعت 11:13 قبل از ظهر |
زندگی تعبیریست از یک واژه ی بی معنی
بی معنی تر از آن که فکرش را بکنیم.
برای خودمان دنیای بدی ساخته ایم.امروز در پشت یک تاکسی نوشته شده بود
روزگار غریبیست، نازنین
آری واقعاً روز گار غریبیست.دنیا آنقدر راه هم که وانمود می کند زیبا نیست.به قول حمید رضا برزکار:
معشوقه ام
لنزهایت را بردار
تا زمانی که انسانیت کشته می شود
دنیا
نه با چشم های من زیباست
نه با لنز های تو
امروز بر سر یک چهارراه یک اتومبیل با یک موتور سوار تصادف کرد.راننده ها به خاطر این تصادف تا جایی که امکان داشت همدیگر را زدند و فحش تحویل یکدیگر دادند.همان جا بود که سوالی برایم پیش آمد
این جماعتی که به ایرانی بودن خود افتخار می کنند، دقیقا به کجایش افتخار می کنند؟؟؟
به این سطح فرهنگ پایین که فقط و فقط به خاطر یک تصادف بر روی انسانی دیگر دست بلند می کنند؟؟؟
وقتی هم بهشان حرفی می زنی برمی گردند به کوروش و تمدن نمی دانم چند هزار ساله و...
نمی دانم کی می خواهیم این توهم خوب بودن را کنار بگذاریم؟
چرا فکر می کنیم که بهترین مردم جهان هستیم؟
چرا فکر می کنیم که نود درصد ناسا از ایرانیان تشکیل شده است؟
چرا فکر می کنیم تمام زنان اروپایی بی حجاب و هرزه هستند آنگاه دختران ما امام زاده؟
چرا فکر می کنیم مردان اروپایی و آمریکایی شهوت پرست و پست هستند آنگاه ما مردان ایرانی خدای غیرت و مردانگی؟
چرا و هزار چرای دیگر...
البته با نوشتن این مطالب و خوانده شدنش چیزی درست نمی شود زیرا به قول شاهین نجفی:
این چیزارو به دیگران بگی بهت می خندن
آخه زشتی هم عادت میشه واسه آدم
ولی تو قصه ی خودتو بکش نقاش
بزار هر کی هر چی هست باشه، تو خودت باش
و در پایان چرن و پرند هایم با شما هستم با یک شعر نو از خودم به اسم
تو بی منطق ترین خلق خدا هستی

تو آزادی
ببین دیگر تو آزادی
تو از دنیای من رفتی
تو آزادی
تو آزادی

تو آه یک کلاغ بودی
تو جبر این زمان بودی
تو بی منطق ترین خلق خدا بودی
تو در آغوش بی رحمی رها بودی
تو آزادی
ببین دیگر تو آزادی

تو دل بردی
تو دل کندی
مرا تنها رها کردی
تو بی منطق ترین خلق خدا هستی
تو مانند تبسم کردن جهلی
تو درگیر فرار کردن از این شهری
تو مانند تمام بی خدایی های من هستی
تو آزادی
ببین دیگر تو آزادی

تو از دریای من دوری
تو بی مزه ترین شراب انگوری
تو مانند تجسم کردن مرگی
تو یک تصویر بی رنگی
تو یک واژه پر از دردی
تو بی منطق ترین فردی
تو آزادی
ببین دیگر تو آزادی

تو آواز شقایق را هدر کردی
تو آهسته از این دریا سفر کردی
تو این مرد را به یک نامرد بدل کردی
تو آزادی
ببین دیگر تو آزادی

تو دیگر لایق رویای من نیستی
تو آزادی
ببین دیگر...

خشایار فرج نژاد/تابستان 90/از مجموعه ی (کاش من هم زن بودم)

ارسال شده توسط خشایار فرج نژاد در ساعت 9:26 قبل از ظهر |
هرگز عاقل نشو!
همیشه دیوانه بمان
مبادا بزرگ شوی!
کودک بمان
در اندوه پایانی عشق
توفان باش
و این گونه بمان.
مثل ذرات غبار در هوا پراکنده شو!
مرگ عیب جویی می کند
با این همه عاشق باش
وقتی می میری...
(عزیز نسین)

همواره نویسنده ای مانند عزیز نسین بر روی زندگی شخصی من تاثیر شگرفی گذاشته است.از احساس تنفر  از خودم که به هنگام نفهمیدن حرف هایش تولد می یابد گرفته تا احساس خرسندی هنگام درک یک کلمه از نوشته هایش.
راستی سلام

در ابتدا با شما هستم با یک ترانه از خودم به اسم سکوت(در جاهایی از این ترانه با آگاهی کامل قوانین قافیه و وزن رعایت نشده است)

سکوتمو نمی شکنم حق صدام ترانه نیست
کاغذ لعنتی بسوز اینجا جای بهانه نیست
لحظه ی رفتنم شده ترانه هام دلواپسن
قافیه ها روانین، بیت ها به هم نمی رسن
قصه ی من تموم شده، نپرس از اون ثانیه ها
لحظه ی رفتنم شده، ولم کنین قافیه ها
میون این همه صدا، صدای من زیادیه
جدا بشین قافیه ها، طلاقتون غیابیه
نقطه ی اوج قصمون، برجک چشم های تو
سکوتمو نمی شکنم، نوبت شعر های تو

خشایار فرج نزاد-مرداد ماه هشتاد و هفت

پس از سه هفته جنگ با یک بیماری جسمی امروز صبح، خیلی زودتر از آن زمانی که این دکتر های دیوانه فکر می کردند از بندش رها شدم.
آری امروز صبح پس از آزمایش های متعدد به من این خبر را دادند که رو به بهبود هستم و دیگر نیازی به عمل جراحی نیست.بابت این موضوع به خودم تبریک می گویم.
در این سه هفته که هر روز با مرگ دست و پنجه نرم می کردم درس های زیادی از زندگی آموختم.
زیبایی های خاصی در این دنیا وجود دارند که همواره ما انسان ها از آن ها بی خبریم.
آری خیلی زیباست که بعضی شب ها در کنار بزرگراه مدرس قدم بزنیم و فریاد زنان به اشتباهات زندگیمان اعتراف کنیم.
زیباست که یک روز صبح استاد ادبیاتت یک بیت از شعر هایش را برایت اس ام اس کند و تو را از خواب بیدار کند.
زیباتر آن است که هر شب برای خدا اس ام اس بفرستی ولی او جواب ندهد.
بهتر است توصیفات شخصی ام را کنار بگذارم و به بحث های دیگری بپردازم.
در درجه اول از همه دوستانی که در این مدت نگران بنده بودند و حتی زنگ زدند و جویای حالم شدند و دوستانی که حتی خبر نداشتند که تا چند قدمی مرگ رفتم و برگشتم، تشکر می کنم.

شفاف سازی:باید عرض کنم خبر هایی که به گوش می رسد درست است و به زودی یک داستان کوتاهم را چاپ زیر زمینی می کنم.زمان و نشریه اینترنتی این داستان هنوز مشخص نیست ولی به محض مشخص شدن اطلاع رسانی کامل را انجام می دهم.

بحث چاپ کتابم:در مورد کتاب اولم باید عرض کنم که تمام مجوز های لازم از وزارت های مربوطه را دریافت کرده ولی در حال حاضر با ناشر محترم در حال بحث یا بهتر است بگویم جنگ می باشیم به علاوه تشویش های روانی خودم باعث شده است که انرژی لازم برای چاپ یک مجموعه شعر را از دست بدهم ولی هنوز خودمم نمی دانم دارم چه کار می کنم ولی کتاب دومم در حال تمام شدن می باشد و به زودی به وزارت ارشاد تقدیم می گردد و امید وارم مجوز های مربوط را کسب نماید و در این صورت تمام تلاش خود را می کنم تا در نمایشگاه سال 91 حضور داشته باشم.

معرفی یک کتاب:به شما دوستان عزیز پیشنهاد می کنم کتاب (برسد دست دوستم ماهی) اثری از خشایار فکی را تهیه فرمایید و مطالعه کنید و لذت ببرید.این کتاب سال 89 به چاپ رسیده است و استاد خشایار فکی یک ماه پیش افتخار دادند و یک نسخه از آن را به این بنده ی حقیر تقدیم کردند.برای تهیه این کتاب به فروشگاهای مربوطه و همچنین آدرس زیر مراجعه فرمایید
آدرس:خیابان شریعتی-رو به روی خیابان بهار شیراز-مجموعه فرهنگی هنری تهران(سینما ایران)

اطلاع رسانی:نشست مرداد ماه عصر شعر و ترانه سه شنبه 4 مرداد ماه ساعت 4:30 در فرهنگسرای ارسباران(هنر) با حضور ترانه سرایان و شاعران کشور برگزار می گردد.
بنده هم پس از چند ماه دوری از این گونه نشست ها سه شنبه در ارسباران حضور دارم.
آدرس:تهران-سید خندان-خیابان جلفا-فرهنگسرای ارسباران(هنر)

و در پایان

چه کردم من؟
چه دیدی تو؟
مرا دیگر به نام کوچکم حتی نمی خواهی
به چشمانم نمی خندی
به دستانم نمی بخشی
نمی آیی...
نمی مانی...
نمی خواهی!
چه آسان بردی از یادم
چه آسان کردی آزادم
چه آسان هم رها و هم به زندانم!
آخ!...بی انصاف
که تنها خود
بریدی و
رمیدی و
مرا حتی ندیدی!
برایم باورش سخت است
تو از من رفته ای ...از من!!!
تو هم؟!!!
حالا تو هم بیگانه ای با من.

اثری از شادروان کیانا وحدتی

کیانا وحدتی

به یاد دوست و هنرمند عزیزم شادروان کیانا وحدتی
کیانای عزیز
چهار سال از رفتنت گذشته است
آری، آذر ماه هشتاد و شش بود که آن اتوبوس لعنتی تو را از ما گرفت
روحت شاد و قلمت جاودان باد

ارسال شده توسط خشایار فرج نژاد در ساعت 9:39 قبل از ظهر |
نمی دانم چرا ولی اصلاً حال و حوصله ی نوشتن ندارم.این روز ها خیلی حال و هوای بدی دارم.دوست عزیزم امید چاهل شعری را در وصف این بنده ی حقیر سروده است که در مجله اینترنتی فریاد نوشته شده است.تشکر ویژه ای از امید چاهل عزیز دارم زیرا در بدترین شرایط زندگی برایم امید شد...

از شما دعوت می کنم این شعر بسیار زیبا را در مجله ی اینترنتی فریاد بخوانید.برای خواندن این شعر بر روی لینک زیر کلیک کنید

شعری از امید چاهل در وصف خشایار فرج نژاد



ارسال شده توسط خشایار فرج نژاد در ساعت 6:21 بعد از ظهر |
گاهی وقت ها با خودم فکر می کنم شاید در حال حاضر تمام دوستان قدیمی و جدیدم با نگاهی تمسخر آمیز مطالب وبلاگم را می خوانند.
آری شاید همه مسخره ام کنند
شاید همه توقع دارند مانند گذشته های نه چندان دور مقالات سیاسی و فلسفی آنچنانی بنویسم و از پادشاه گرفته تا کارگر را نقد کنم و...
شاید نه ماهی از سکوت سیاسی من گذشته باشد...
آری نه ماه گذشت...
 نه ماه پیش در چنین روز هایی بود که تصمیم گرفتم سیاست را برای همیشه به کنار بگذارم و خود را اسیر بیماری شدید تری به اسم عشق بکنم.
شاید همیشه برای دوستانی که به خاطر این کار حتی فحش هم نثارم کردند جای سوال باشد که چرا آن پسرک جوان سیاسی حال به موجود ساده ای تبدیل شده که حتی ادعا می کند دیگر معنای سکولاریسم را هم نمی داند.
پیش لرزه های تشویش مغزی من از جایی شروع شد که فهمیدم اعتراض به تفریحی برای جوانان تبدیل شده است.نمی خواهم بیش از حد این بحث را باز کنم ولی می توانم خلاصه بگویم به نظر این بنده ی حقیر بزرگترین گناه و اشتباه جهل و نادانیست و هر طرز فکری که بر گرفته از جهل باشد منتهی به یک ایدئولوژی می شود که من نام آن را اوسکلیسم گذاشته ام.
البته در این مدت در گیر شدن با یک رابطه احساسی هم چندان بی تاثیر نبوده است.گاهی اوقات با خودم فکر کرده ام شاید بهتر باشد اندکی هم به زندگی بی هدف خود برسم تا شاید هدفمند شود.
البته با بیان این موضوع در محافل مثلا روشنفکری بیشتر مورد تمسخر قرار می گیرم زیرا این مسئله بحث را به طرف آرمان گرا بودن و اعتقاد داشتن به هدف می کشاند.
در جواب چنین طرز تفکر هایی همیشه دو مسئله را بیان کرده ام
1.اعتقاد داشتن به هدف و پایبند بودن به آن زمانی معنا پیدا می کند که هدف مورد نظر به یک معنای تکامل یافته هم از نظر علمی و هم از نظر غیر علمی رسیده باشد.
2.گاهی اوقات انسان پس از گذشت زمانی متوجه می شود که هدفش از پایه با مشکل رو به رو بوده است.
من بیشتر درگیر نکته دوم شده ام.همیشه گفته ام بعضی کلمات و مسائل ارزششان به این است که در دسترس هر کسی نیستند و شاید پنج حرفی ما هم جزو همان کلمات و مسائل باشد.
فکر کردن به این مسائل و با نگاهی عمیق تر بررسی این مردم مثلا با فرهنگ به من آموخت که:
هیچ کار خدا بی حکمت نیست
بر همین اساس بود که تصمیم گرفتم جان خود را در راه عشق بدهم تا...
و همیشه مد نظر داشته باشم که:
امروز،فردای دیروز من است

نویسنده:خشایار فرج نژاد

ارسال شده توسط خشایار فرج نژاد در ساعت 1:20 قبل از ظهر |
آخرین مطالب ارسالی